به نام ايزد منان

 

اي آدمك از پس روياي گرم خويش

سامان قلب پراز درد و سرد وريش

 

افتادي اندر پس اين كوچه هاي دل

رحمي نما و برون آ ز مرز خويش!

 

سستي نموده تو را قلب بي رمق

تنها چه شد تو را شدي خسته و دمق!

 

ديگر بس است ز كنج ويرانه هاي دل

يك دم برون آي و بهره بر ازين شفق

 

آشوب وهلهله برپاست درآن دشت باصفا

شادي و پايكوبي و جام مي از غفا

 

دلدار كوي دلت غرق ناز و نعمت است

دست دلت چو غرق تمناي وصل خويش!

 

بي راهه رفتي و بس سر به ره نشد!

در دام عشق شدي گرفتار درد خويش!

 

بگذشت آدمك ز نيمه عمر ناتمام

عمرش دگر ز پيمانه مانده ظرف خويش!

 

مستي فزا كه چو روزگار بي وفاست

مهلت تمام كند وبازمانده اي به حرف خويش!

 

عهدي نبودش از اول تو را چه مي شود!

مصرع تمام گشت و باز مانده اي غرق خويش!

 

(سعيد.م)

 

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 17:18 توسط سعید |